شِگرد های قدرت
كتبهامحمد الأميني ، في 4 فبراير 2007 الساعة: 15:24 م
شِگرد های قدرت
• جامعه ساخت واحدی نيست که در آن فقط يک قدرت حکمفرما باشد، بلکه همنشيني، ارتباط، هماهنگی و هم چنين هيرمندی قدرت های مختلف وجود دارند که درعين حال ويژگی خود را حفظ می کنند. برای مثال مارکس آشکار بر خصلت ويژه و درعين حال نسبتا مستقل، ولی ناشفاف قدرت واقعی تاکيد می کرد که مالک کارخانه در کارخانه اعمال می کند، در مقايسه با قدرت قانونی در بقيه جامعه. بنابراين اشکال منطقه ای قدرت وجود دارد. تاريخ مجمع الجزاير قدرت های مختلف است
ميشل فوکو – مترجم: کوروش برادری
اخبار روز: www.iran-chabar.de
پنجشنبه ٢۵ اسفند ١٣٨۴ – ١۶ مارس ٢٠٠۶
ما می خواهيم تلاش کنيم مفهوم قدرت را واکاويم. من درحقيقت اولين کسی نيستم که تلاش می کند الگوی فرويدی را دور بزند، الگويی که رانه و سرکوب رانه، رانه و فرهنگ را در مقابل هم می گذارد. مکتب طويلی از روانکاوان يک دهه در تلاش است در صورتبندی فرويدی تقابل ميان رانه و فرهنگ يا رانه و سرکوب رانه جرح و تعديل کند و آن را بسط دهد. مقصودم روانکاوان انگليسی و فرانسوی زبان مانند ملانی کلان، وينيست و لاکان است، که سعی می کنند نشان دهند که سرکوب رانه به هيچ وجه کاربست سازوکار ثانويه، متاخر و با تاخيری نيست که سعی در کنترل رانه طبيعی دارد، بلکه بخشی از سازوکار رانه يا دستکم سازوکار فرايندی است که ازطريق آن، رانه جنسی رشد می کند، می بالد و چون رانه شکل می گيرد.
مفهوم فرويدی رانه برطبق نظر اين روانکاوان جايز نيست در معنای يک امر طبيعی يا يک سازوکار طبيعی بيولوژيک تفسير شود که سرکوب رانه ممنوعيت های خود را بر آن تحميل می کند، بلکه به منزله چيزی که همواره عميقا توسط سرکوب رانه تسخيرشده. نياز، مقطوع نسل، کمبود، ممنوعيت، قانون درواقع عناصری هستند که ازطريق آن ها ميل خود را به منزله اميال جنسی شکل می دهد، و اين دگرگونسازی مفهوم اصلی رانه جنسی را اقتضا می کند، همان طور که فرويد آن را در پايان قرن نوزدهم فکر کرده بود. ما مجاز نيستيم رانه را به منزله امری طبيعی تصور کنيم، بلکه به مثابه چيزی شکل گرفته، به منزله بازی متقابل درهم پيچيده ميان بدن و قانون، ميان تن و سازوکارهای فرهنگي، که کنترل بر مردم را تضمين می کنند.
بنابراين گمان من اين است روانکاوان مشکل را از طريق مفهوم نوين شان از رانه، طرزتلقی جديدشان از رانه و ميل جنسي، به طرز چشمگيری جابه جا کرده اند. بااين حال اين مايه آزردگی خاطر من است يا لااقل اين را ناکافی می دانم، که روانکاوان مفهوم ميل را تغيير داده اند، اما مفهوم قدرت را کاملا دست نخورده می گذارند.
اهميت «قدرت»، اين نکته اساسي، که قدرت در چيست، برای آن ها هنوز هم ممنوعيت، قانون، نه گفتن، فورمول « تو اجازه نداري» است. از نظر آن ها قدرت بنابر ماهيت اش مرجعی است که «تو اجازه نداري» بگويد. من اين طرزتلقی از قدرت را – و من به اين موضوع بعدا بازخواهم گشت- يک برداشت کاملا غيرضروري، قضايی محض و صوری می دانم که لازم است توسط يک طرزتلقی جديد از قدرت جانشين شود، يعنی توسط طرز تلقی اي، که قادراست روابط پديدآمده ميان قدرت و جنسيت را در جوامع غربی بهتر توضيح دهد.
من تلاش می کنم نشان دهم واکاويی قدرت، که خود را به يک مفهوم قضايی و ناب سلبی از قدرت محدود نمی کند بلکه فکر يک فنآوری قدرت را شاخ و برگ می دهد، چه سمت و سويی ممکن است بگيرد.
در روانکاوان، روان شناسان و جامعه شناسان اين تصور رايج است که قدرت در درجه اول قاعده، قانون يا ممنوعيت است و مرز ميان مجاز و ممنوع را مشخص می کند. من اعتقاد دارم که اين طرزتلقی از قدرت، که در ماهيت اش در پايان قرن نوزدهم صورتبندی شد، بکلی توسط قوم شناسی پديد آمده است. قوم شناسی هميشه تلاش کرده است ردپاهای نظام قدرت را که او به منزله نظام قواعد فهم کرد در جوامع بيگانه رديابی کند. و وقتی خود ما نيز درباره جامعه مان و اشکال اعمال قدرت در آن تامل می کنيم، ما اين را اغلب بر پايه يک برداشت قانونی انجام می دهيم: قدرت کجا واقع است؟ کی قدرت را در دست دارد؟ کدام قواعد بر قدرت حکمروايی می کنند؟ کدام نظام قوانين را قدرت به جامعه تحميل می کند؟
ما در درون جامعه خودمان قدرت را مدام از نقطه نظر جامعه شناسی حقوقی ملاحظه می کنيم، اما در جوامع بيگانگان دست به تحقيقات قوم شناسی می زنيم که قبل از هرچيز به قواعد و ممنوعيت ها نظر می کند. از دورکايم تا لوی اشتراوس در مطالعات قوم شناختی همواره يک مساله به چشم می خورد: مساله ممنوعه ها و مقدم برهمه در مورد منع زنای با محارم. منع زنای با محارم به منزله ماتريس يا هسته تلقی می شود که بر اساس آن تلاش می شود شيوه عملکرد کل نظام را درک کرد. نخست در اين اواخر شيوه های نگرشی جديدی از حيث قدرت طلوع کرده اند، يعنی يک شيوه نگرش سخت مارکسيستی و يک شيوه نگرش بسيار زوايه دار با مارکسيسم کلاسيک. به هرحال با کارهايی مانند کارهای کلاسترز نگرش کاملا جديدی از قدرت به مثابه فنآوری پديد آمده است. اين ها در تلاشند خود را از تقدم يا ارجحيت ممتاز قاعده و منع آزاد کنند، آن طور که قوم شناسی دورکايم و لوي-اشتراوس را تحت تسلط داشتند.
بااين همه من مايلم سئوال ذيل را طرح کنم: چگونه ممکن است که جامعه ما و کل جامعه غربی قدرت را اين قدر سرکوبگرايانه، اين قدر فقير، اين همه منفی فهم می کند؟ چرا ما در مورد قدرت هميشه به قانون و منع فکر می کنيم؟ چرا اين امتياز ويژه؟ قطعا اين به تاثير کانت برمی گردد، به اين فکر، که بنيان و ماتريس هر گونه اداره(هدايت) رفتار انسانی «قانون اخلاقي»، «تو اجازه داري» و «تو اجازه نداري» است؛ توضيحی اي، که به تاثير کانت اشاره دارد، اما آشکارا کاملا ناقص است. سئوال اين است آيا کانت درواقع چنين تاثيری داشته است و چرا داشت. چرا دورکايم که به عنوان فيلسوف به گونه مغشوشی متاثر از تصورات سوسياليستی دوران آغازين جمهوری سوم بود، هنگام واکاوی سازوکارهای اجتماعی قدرت به اين شيوه به کانت تکيه کرد؟
باور من اين است ما می توانيم دلايل اين امر را به گونه تفصيلی به شرح ذيل واکاويم: نظام های بزرگی که از زمان قرون وسطا در اروپا بوجود آمدند روی هم رفته از طريق افزايش قدرت سلطنتی در ازای کاهش قدرت فئودالي، يا به بيان بهتر، قدرت های فئودالی پديد آمدند. هنگام اين مبارزه ميان قدرت های فئودال و قدرت سلطنتی حق همواره به عنوان ابزار در خدمت قدرت سلطنتی برله نهادها، آداب و رسوم، قواعد، روابط و علقه هايی بود که خصيصه جامعه فئودالی بوند. من اين جا مايلم تنها دو مثال نام ببرم. ازيک سو، رشد قدرت سلطنتی در اروپا درمجموع متکی به نهادهای قضائی و ادامه تکامل آن ها بود. درهنگام جنگ داخلی شکل رفع مناقشات شخصی از طريق نظام دادگاهيی مبتنی بر قوانين جايگزين شد، که حال به قدرت سلطنتی امکان داد خود چنين مواردمناقشه ای را حل کند. حق رومی نيز که در قرن هشتم و نهم دوباره در اروپا ظهور کرد، برای سلطنت وسيله موثری بود. سلطنت به اين وسيله توانست اشکال و سازوکارهای قدرت اش را به بهای کاهش قدرت های فئودال تعريف کند. به عبارت ديگر، رشد دولت در اروپا به طور مشخص توسعه تفکر قضايی را تامين کرد و درهر حال از ين به عنوان وسيله استفاده کرد. قدرت شاهان و دولت به طور کاملی در حقوق بازنمايی شده است.
حال روشن می شود، که بورژوازی فوايد زيادی از تقويت قدرت شاهانه يا تضعيف و کاهش قدرت فئودال برد، درعين اين که به پيشرفت اين نظام حقوقی علاقمند بود چراکه به وسيله آن می توانست ساختارهای دادوستد اقتصادی را که رشد اجتماعی خودش بر آن مبتنی بود بسازد. به همين جهت زبان و شکل حقوق نظام مشترک بازنمايی قدرت بورژوازی و سلطنت بودند. از اواخر قرون وسطا تا قرن هجدهم بورژوازی و سلطنت رفته رفته موفق شدند شکلی از قدرت را تثبيت کنند که خود را چون حقوق به نمايش نهاد و به خود عنوان زبان يا گفتمان اصطلاحات حقوقی داد. سرانجام وقتی بورژوازی خود را از قيود قدرت سلطنتی نجات داد اين را به کمک همين گفتمان قضايی انجام داد، گفتمانی که درواقع گفتمان سلطنت بود و بورژوازی اکنون آن را عليه خود سلطنت به کار برد.
يک مثال ساده می زنم: هنگامی که روسو نظريه دولت خود را پر و بال داد، سعی کرد نشان دهد يک حاکم چگونه، و البته يک حاکم جمعي، يک حاکم به منزله پيکر اجتماعی يا درواقع، برعکس، يک بدن اجتماعی به منزله يک حاکم از طريق تفويض يا الغای حقوق فردی بوجود می آيد و توسط صورتبندی ممنوعيت های قانونی که هر شخص بايد رعايت کند، چون او خود آن ها را تصويب کرده است، زيراکه او خود حاکم يا يک عضو از حاکم است. سازوکار نظری که ازطريق آن نهاد سلطنت نقد شد بنابراين وسيله حقوق بود، وسيله ای که خود پادشاه ايجاد کرده بود. به کلام ديگر، در غرب ما هيچ گاه نظام ديگری از بازنمايي، صورتبندی و واکاوی قدرت به منزله نظام حق و قوانين نداريم. و من بر اين باور هستم که به اين دليل است که ما تا همين اواخر قدرت را هميشه فقط از طريق چنين مفاهيم بنيادين اصيلی مانند قانون، قاعده، حاکم، وکالت قدرت و غيره می توانيم واکاوی کنيم. عقيده من اين است که ما بايد خود را از اين طرزتلقی قضائيی از قدرت، از اين مفهوم قدرت، که بر قانون و حاکم، قاعده و ممنوعيت بنا شده است، آزاد کنيم، اگر تنها خواهان بازنمايی قدرت نيستيم، بلکه می خواهيم شيوه عملکرد واقعی آن را واکاويم.
ما حال چگونه می توانيم تلاش کنيم سازوکارهای مثبت قدرت را واکاوی کنيم؟ به نظر من، ما می توانيم عناصراصلی يک چنين واکاوی را در يک رشته متن ها پيدا کنيم. احيانا ما اين عناصر را در انديشه بنتام، يک فيلسوف انگليسي، می بينيم که در اواخر قرن هجدهم و اوايل قرن نوزدهم زندگی کرد و در حقيقت آخرين نظريه پرداز بزرگ قدرت بورژوازی بود. البته ما اين ها را نيز در مارکس، بخصوص در کتاب دوم سرمايه، می بينيم. آن جا ما می توانيم، به عقيده من، برخی عناصر را جست و جو کنيم که من هنگام واکاوی سازوکارهای مثبت قدرت به آن ها بازمی گردم.
در کتاب دوم سرمايه ما در وهله اول مشاهده می کنيم که قدرت تنها به گونه تکی وجود ندارد، بلکه قدرت ها وجود دارد، يعنی اشکال حاکميت و سرکوب، که عملکرد محلی دارند، برای مثال در کارخانه، در ارتش، در مالکيت نوع برده داری يا يک مالکيتی که در آن، روابط بندگی وجود دارد. همه اين ها اشکال محلی يا منطقه ای قدرت هستند که دارای طرز عملکرد خاص خود، رويه های خود، فن مختص به خود هستند. اين اشکال قدرت همگن هستند. وقتی ما واکاوی قدرت را در پيش بگيريم، ما به همين خاطر مجاز نيستيم از قدرت به عنوان يک استثنا، بلکه بايد از قدرت ها در جمع صحبت کنيم و تلاش کنيم ويژگی تاريخی و جغرافيايی آن ها را دريابيم.
جامعه ساخت واحدی نيست که در آن فقط يک قدرت حکمفرما باشد، بلکه همنشيني، ارتباط، هماهنگی و هم چنين هيرمندی قدرت های مختلف وجود دارند که درعين حال ويژگی خود را حفظ می کنند. برای مثال مارکس آشکار بر خصلت ويژه و درعين حال نسبتا مستقل، ولی ناشفاف قدرت واقعی تاکيد می کرد که مالک کارخانه در کارخانه اعمال می کند، در مقايسه با قدرت قانونی در بقيه جامعه. بنابراين اشکال منطقه ای قدرت وجود دارد. تاريخ مجمع الجزاير قدرت های مختلف است.
دوما اين قدرت ها را براحتی نه می توان و نه جايزاست به منزله انشقاق يا پيامد يک قدرت مرکزی فهم کرد. برطبق الگوی وکلا، چه گروتيوس، پوفندورف يا روسو، نخست جامعه وجود ندارد. جامعه ابتدا با يک قدرت حاکم مرکزی بوجود آمد که پيکر اجتماعی را سروسامان داده، و در تعاقب يک رشته قدرت های محلی و منطقه ای ممکن ساخت. مارکس اکيدا اين الگو را سرزش می کند. او درعوض نشان می دهد چگونه از اين محدوده های کوچک اصيل و ابتدايی قدرت – به سان مالکيت، برده داري، کارخانه، اما همين طور ارتش – رفته رفته دستگاه های بزرگ دولتی می توانند پديد بيايند. وحدت کشور درآخر درمقابل اين قدرت های ناحيه ای و قدرت های مخصوصی است که در آغاز ايستاده اند.
سوما به هيچ وجه عملکرداصلی اين قدرت های خاص و محلی ممنوع کردن، مانع کردن يا گفتن « تو اجازه نداري» نيست. کارکرد ريشه اي، ماهوی و مداوم اين قدرت های محلی و منطقه ای در واقعيت در توليد بازدهي، قابليت ها، مولدان يک کالا واقع هستند. مارکس برای مثال مشکل انضباط در ارتش و کارخانه را به بهترين وجهی واکاوی می کند. واکاوی من از انضباط در ارتش، که من الان باز خواهم کرد، در مارکس به چشم نمی خورد، اما اين مهم نيست. آن چه در ارتش از اواخر قرن شانزدهم و آغاز قرن هفدهم تا حدود پايان قرن هجدهم اتفاق افتاد يک تغيير شگرف بود. تاآن زمان ارتش عموما مرکب از واحدهای کوچک سازمان يافته حول يک رهبر متشکل از افراد قابل تعويض بود که حال توسط يک واحد هرمی مانند با يک رشته از زيردستان، افسران جز و نيز فنی کاران جايگزين شد، و آن هم عمدتا به خاطر يک اختراع تکنيکي، يعنی اختراع سلاح گرم با قدرت آتش بالا و هدفگيری نسبتا دقيق.
ازآن جابه بعد، نمی توان ديگر ارتش را در هيات واحدهای کوچک و مجزا با عناصر قابل تعويض رهبری کرد- عمليات نظامی ارتش خطرناک بود. اگر قصد به کارگيری موثر از ارتش و استفاده کامل از امکانات سلاح را داشت، ناگزير بايد هر شخص از آموزش مقتضی برخوردار شود تا او بتواند سنگر مشخصی را در طول جبهه هم زمان با ديگران حفظ کند، به طوری که خط دفاعی در هيچ کجا شکسته نشود. مساله انضباط، فنون جديد قدرت را به همراه افسران مادون، يک سلسله طولانی از افسران عالی رتبه و دون پايه، را اقتضا می کند. بدين طريق راه علاج ارتش به منزله وحدت بسيار درهمتافته هيرارشيک، و شکوفايی حداکثر تاثير درباره کل وحدت درعين ويژگی منزلت و وظيفه هر عنصرجزئی ممکن شد.
کارآيی نظامی از طريق يک فن قدرت جديد اصلاح شد. وظيفه اين فن جديد قدرت به هيچ وجه عبارت از ممنوع کردن چيزی نبود. طبيعتا بعضی چيزها ممنوع شد، اما هدف گفتن «تو اجازه نداري» نبود. هدف کارآيی بيشتر، توليد بهتر، بازدهی بيشتر ارتش بود. توسط اين فنآوری قدرت جديد ارتش به منزله توليدکننده مردگان بهبود يا تامين شد. موضوع اصلا و ابدا بر سر ممنوعيت ها نبود. همين موضوع نيز در مورد انضباط در کارگاه هايی صادق است که در قرن هفدهم و هجدهم شروع به نشو ونمو کردند. وقتی کارخانه هايی با کارگران بسيار – و گاهی با صدها کارگر- جای کارگاه های پيشه وری را گرفت، همراه با تقسيم کار نيز ضروت نظارت بر کار و هماهنگ کردن فعاليت های مختلف پديد آمد. تقسيم کار دليل واقعی اختراع انضباط کاری جديد بود. اما برعکس نيز می توانيم بگوئيم، که انضباط کاری پيش شرط تکامل تقسيم کار را به نمايش نهاد. بدون اين انضباط کاري، يعنی بدون هيرارشي، بدون نظارت، بدون کارگر مافوق، بدون کنترل زمانی فرايندهای کاري، تکامل چنين تقسيم کاری ممکن نمی بود.
و چهارمين دليل مهم اين بود: ما بايد سازوکارهای قدرت و روال های قدرت را به منزله فنون استنباط کنيم، يعنی به منزله رويه هايي، که اختراع و اصلاح و دائم پيشرفته تر می شوند. درواقع يک فنآوری قدرت يا، به عبارت بهتر، قدرت ها وجود دارد که تاريخ مختص به خود را دارد. برای اين مهم نيز، يعنی تاريخ فنآوری قدرت در کارگاه و کارخانه، در لابلای سطور کتاب دوم سرمايه براحتی يک واکاوی يا لااقل نطفه يک واکاوی به چشم می خورد. من اين اشارات مهم را دنبال خواهم کرد و تلاش می کنم قدرت را در حوزه جنسيت نه از چشم انداز حقوقي، بلکه از چشم انداز فنآوريی بررسی کنم.
وقتی ما هنگام واکاوی قدرت دستگاه دولت را در صف مقدم قرار می دهيم، وقتی ما در قدرت سازوکار مبتنی بر حفظ و پاسداری را درمی يابيم، وقتی ما قدرت را روبنای حقوقی می دانيم، درنهايت ما تنها درونمايه کلاسيک تفکر بورژوايی را اقتباس می کنيم که در قدرت قبل از هرچيز يک پديده حقوقی می بيند. کسی که دستگاه دولت، کارکرد پاسدارنده، روبنای حقوقی را در کانون توجه قرار می دهد، مارکس را به روسو فرو می کاهد و او را در چارچوب نظريه قدرت بورژوايی متمرکز بر امر حقوقی برمی گرداند. حال وقتی من آن چه را که در کتاب دوم سرمايه قابل ديدن است اقتباس می کنم و هر چه را که از حيث ارجحيت دستگاه دولتي، کارکرد پاسدارنده و روبنای حقوقی افزوده، و بازنويسی شده است، جدا می کنم، بدين طريق مايلم پی ببرم چگونه می توان تاريخ قدرت ها را نوشت، و آن هم مقدم برهمه آن قدرت هايي، که در حوزه جنسيت مثمرثمر شده اند.
ما چطور می توانيم حالا بر پايه اين اصل روش شناختی تاريخ سازوکارهای قدرت را در سپهر جنسيت مطالعه کنيم؟ من فکر می کنم به گونه کاملا شماتيک می توان گفت، که بنای نظام قدرت توسط سلطنت، از زمان قرون وسطا تاکنون، بر سر راه تکامل سرمايه داری دو مانع بزرگ گذاشت. اولا اعمال قدرت سياسی در بدن اجتماعی بسيار ناپيوسته بود. قلاب های شبکه آن قدر بزرگ بودند، که بسياری از چيزها، عناصر، شيوه های رفتاری و فرايندها از نظارت قدرت طفره رفتند. حال وقتی ما نگاه کنيم که تجارت در پايان قرن هجدهم در کل اروپا از چه اهميتی دست يافت، پی می بريم که اين جريانات اقتصادی که کاملا از قدرت اعراض کردند تقريبا دارای همان حجمی بودند که جريانات رسمی داشتند. و آن شالوده وجودی تعداد بی شماری از انسان ها را تشکيل داد. بدون دزدی دريايی تجارت به هيچ وجه عمل نمی کرد و انسان ها نمی توانستند زندگی کنند. به بيان ديگر، بی قانونی پيش شرط زندگی بود. اين اما درعين حال به اين معنا بود که برخی چيزها از دست قدرت در رفت و نتوانست توسط قدرت کنترل شود. فرايندهای اقتصادی و انواع سازوکارهايي، که فراسوی هر نظارتی قرار داشتند، ازهمين روی ايجاد يک قدرت پيوسته، حی و حاضر، اما درعين حال اتميستي، گذار از يک قدرت فراگير گلوبال به سوی يک قدرت مدام، اتمي، و فرديت سازنده را اقتضا کردند. به جای يک کنترل گلوبال مبتنی بر جسم، نياز به نظارت هر شخص در جسمانيت اش و کل اعمال اش بود.
دومين ضرر بزرگ تکامل سازوکار قدرت در سلطنت عبارت از اين بود، که آن ها بسيار پر هزينه بودند. و آن ها به اين جهت آن قدر گران بودند چون کارکرد قدرت – يعنی آن چه قدرت را تشکيل داد- مقدم برهمه در افزايش ماليات بر محصول بود. سلطنت از حق و قدرت برخوردار بود، درصد معينی را برای اربابان، قدرت ملوکانه يا کليسا طلب کند. قدرت چيزی را می گرفت و به همين خاطر اساسا غارتگرانه بود. قدرت هميشه باعث هزينه اقتصادی شد. حامی و موجد جريانات اقتصادی نبود، بلکه مدام آن ها را فلج و متوقف کرد.از همين روی اقتضای دوم پيداکردن يک سازوکار قدرت بود که کوچک ترين جزئيات اشيا و انسان ها را کنترل می کند و نه بر جامعه بار می گذارد نه حتا غارت می کند، بلکه در همان جهتی کار می کند که فرايند اقتصادی کار می کند.
من فکر می کنم ما روی هم رفته می توانيم بوسيله اين دو هدف تغييروتحولات بزرگ فنی در غرب را بفهميم. ما با رغبت می گوئيم – اين جا نيز در همخوانی با يک مارکسيسم ساده لوحانه- اختراع بزرگ آشکارا ماشين بخار بوده است يا يک اختراع ديگر از اين نوع. البته ماشين بخار بسيار مهم بود، اما يک رشته اختراعات به همين اندازه مهم وجود دارد که درآخر استلزامات به کار افتادن شان را ساختند. اين نيز درباره فنآوری سياسی صادق است. در قرن هفدهم و هجدهم اختراعات متعددی در عرصه اشکال قدرت وجود داشت. به همين جهت ما بايد، علاوه بر تاريخ صنعت، تاريخ فنون سياسی را نيز مد نظر قرار دهيم، و من معتقدم ما می توانيم اختراعات در حوزه فنآوری سياسی را در دو فصل بزرگ تقسيم کنيم که ما در وهله اول بايد به پای قرن هفدهم و هجدهم بنويسيم. من اين ها را در دو فصل بخش می کنم، چون برداشت من اين است که آن ها در دو جهت متفاوت رشد کردند. از يک طرف ما فنآوری را داريم، که من «انضباط» مايلم خطاب کنم. انضباط در حقيقت سازوکار قدرت است. ما ازطريق انضباط قادريم از کوچک ترين عناصر پيکر جامعه تا اتم های اجتماعي، يعنی افراد، را کنترل کنيم. موضوع بر سر فنون فرديت سازی قدرت است. چطور می توان بر کسی نظارت کرد، رفتار و خصايل اش را کنترل کرد، کارآيی های اش را ارتقا داد، قابليت های اش را بهبود بخشيد؟ چطور می توان او را در جايی قرار داد که او آن جا سودمندترين است؟ اين ها موضوعات انضباط است.
من در فوق از انضباط در ارتش صحبت کردم. ارتش به اين جهت يک مثال مهم است، چون آن جا انضباط درواقع کشف و نيز در درجه اول رشد داده شد. در ارتباط با ارتش اختراع فني-صنعتی ديگر، يعنی اسلحه با ضريب آتش بالا[مهم است]. ازآن جا به بعد، ما می توانيم بگوئيم چه روی می دهد: سرباز ديگر قابل تعويض نبود، گوشت دم توپ محض نبود و نه ديگر فقط فرد، که ممکن بود هجوم بياورد. برای يک سرباز خوب بودن، او مجبور بود بتواند تيراندازی کند، يعنی يک دوره آموزشی را پشت سر گذاشته باشد. سرباز هم چنين بايد می دانست کجا لازم بود سنگر بگيرد و چطور بتواند عملش را با عمل سربازان ديگر هماهنگ کند. بنابراين سرباز قابليت های معينی را يادگرفت و بدين وسيله با ارزش تر شد. و هر چقدر او باارزش تر شد، به همان اندازه مهم تر شد او را از مرگ يا زخمی شدن حفظ کرد، به همان اندازه ضروری تر شد فنونی را به او ياد داد که او به کمک آن ها، بتواند در ميدان جنگ زنده بماند. و هرچه مدت اين آموزش طولانی تر شد، سرباز باارزش تر شد. و يکدفعه ما اين جا ميل به آن فنون مشق های نظامی داريم، که نقطه اوج شان در ارتش معروف پروسی فريدريش دوم بود، جائی که سربازان اکثر اوقات را به تمرين و مشق سر کردند. ارتش پروس، الگوی انضباط پروسي، مصداق کمال سازی و اوج انضباط بدنی سرباز است، که تا حدی نيز الگوی اشکال ديگر انضباط شد.
مدرسه مکان بعدی پيدايش فن انضباطی نوين است. نخست در مدارس بالاتر و بعد نيز در مدارس ابتدائی روش های انضباطی نشو و نمو می يابند که تکثر تفرد را ممکن می سازند. در مدارس بالاتر ده ها، صدها و گاهی حتا هزاران شاگرد گرد آمده اند؛ قدرتی که بر آنان اعمال می شود البته هزينه اش بسيار کمتر از قدرت معلم خانگی بود، قدرتی که تنها در رابطه ميان شاگرد و استاد می توانست وجود داشته باشد. اين جا ما حالا يک آموزگار برای ده ها شاگرد داريم، و با وجود اين تنوع بايد به تفرد قدرت رسيد که نظارت ممتد و مراقبت همه جانبه را ممکن می سازد. به همين خاطر ما حال اين شخص وارد به وظايف مراقبت را می بينيم که هرکس را که قبلا در دبيرستان بوده، می شناسد و در هيرارشی قدرت با افسرمادون در ارتش متناسب است. و تصديق کمی بوجود می آيد، يعنی نظام امتحان، يعنی امکان طبقه بندی کردن تک تک اشخاص به گونه اي، که هرکس جای خود را دارد: در زير نظر آموزگار يا در کيفيت و ارزيابی هر شخص.
شما اين جا به رديف روبروی من نشستيد. اين چه بسا به نظر شما کاملا طبيعی بنمايد، اما ما بجااست به خاطر بياوريم، که اين يک نمودار نسبتا تازه ای در تاريخ تمدن به نمايش می گذارد، زيرا در اويل قرن نوزدهم هنوز اين طور بود که گروه های شاگردان به دور آموزگار حلقه زده، و به درس هايش گوش کردند. اين طبعا به اين معنی است، که آموزگار نه می توانست آن ها را به طور واقعی و نه فردی مراقبت کند. آموزگار در مقابل يک گروه ايستاده بود. امروز شاگردان به رديف می نشينند، و آموزگار می تواند آن ها را فردی زير نظر بگيرد، می تواند تک تک آن ها را صدا بزند تا حاضر يا غايب بودن آن ها را بيازمايد، می تواند ببيند آن ها چکار می کنند، آيا آن ها در خواب و خيال هستند يا خميازه می کشند…. اين ها مسائل بی اهميتی هستند، اما آن ها بااين حال بسيار مهم هستند، زيرا در ارتباط با يک رشته دراز از اشکال ديگر اعمال قدرت همين فن های کوچک دست به دست هم می دهند که سازوکارهای جديد نيز عمل کنند. آن چه در ارتش و در مدارس اتفاق افتاد را می توان نيز در حين کل قرن نوزدهم در کارخانه ها مشاهده کرد. من اين جا از يک فنآوری قدرت فردی سازنده حرف می زنم، چون آن درنهايت اشخاص را تا در درون تنانگی اش و رفتارش را هدف قرار می دهد. موضوع بر سر گروس موده يک آناتومی سياسی است، يک آناتومی سياست، آناتومی که تک تک اشخاص را هدف خود قرار داده است و او را درعين حال به اجزای ساختاری اش تجزيه می کند.
اين گروه از فنآوری های قدرت در قرن هفدهم و هجدهم بوجود آمده است. هنوز گروه ديگری از فنآوری های قدرت وجود دارد که ديرتر پديد آمدند، يعنی در نيمه دوم قرن هجدهم، و آنهم دراصل در انگلستان. موضوع گروه دوم فنآوری هايی است که هدف شان تک تک اشخاص نيست، بلکه تمام مردم است. به بيان ديگر، قرن هجدهم موضوع بسيار مهمی را کشف کرد: قدرت تنها از طريق زيردستان اعمال نمی شود، آن طور که با نظراصلی سلطنت همخوان بود، مطابق با اين نظر حاکم و زيردست وجود داشت. کاشف به عمل آمد که قدرت نيز بر مردم اعمال می شود. و «مردم» به چه معنااست؟ مردم يک گروه است که براحتی مرکب از خيلی از انسان ها نيست، بلکه از انسان هايی متشکل است، که توسط فرايندها و قوانين بيولوژيکی تسخير شده اند، تحت سلطه آن هستند و هدايت می شوند. مردم نرخ زاد و ولد دارد، دياگرام سنی دارد، هرم سنی دارد، نرخ مرگ و مير دارد و حالت بهداشتی دارد. مردم ممکن است نابود شود يا رشد کند.
همه اين ها در قرن هجدهم کشف شد. متوجه شدند که رابطه ميان قدرت و بنده يا، به عبارت بهتر، قدرت و شخص را جايز نيست به آن شکل انقياد محدود کرد که به قدرت مجال می دهد از بنده کالاها، ثروت ها و احتمالا حتا خون و زندگی را بگيرد، بلکه قدرت قراراست به فرد به منزله موجود بيولوژيک رجوع کند، که بايد مد نظر قرار داده شود، وقتی قصد هست از مردم به منزله ماشين توليد جهت ايجاد ثروت، کالاها و افراد ديگر استفاده کرد. کشف مردم درعين حال کشف شخص و بدن قابل مهارت است، دومين فنآوری هسته ای بزرگ، که دورتادور آن راهکارهای سياسی غرب تغيير می کنند. در آن زمان چيزی اختراع شد که من برخلاف سياست آناتوميک فوق، بيوپوليتيک لقب می دهم. در اين زمان مشکلاتی مانند مناسبات مسکن، شرايط زندگی شهري، بهداشت عمومی يا تغيير رابطه ميان نرخ زادوولد و مرگ و مير طلوع کردند. در آن زمان اين سئوالات شروع شد چطور می توان انسان ها را برانگيخت بيشتر کودک درست کنند، يا درهرحال، چطور می شود رشد جمعيت، رفاه و تحولات مهاجرتی اش را هدايت کرد. يک رشته طولانی از فنون ملاحظاتي، ازجمله البته آمار، اما هم چنين انجمن های فرميني، اقتصادی و سياسی از حالا به بعد وظيفه تنظيم زادوولد جمعيت را به عهده می گيرند. دو انقلاب بزرگ در فنآوری قدرت وجود دارد: کشف انضباط و کشف تنظيم، کمال سازی يک سياست آناتوميک و کمال سازی يک بيوپوليتيک.
با قرن هجدهم زندگی به يک ابژه قدرت تبديل می شود. زندگی و بدن. تا قبل از آن، تنها بندگان، تنها سوژه های حقوقي، وجود داشت. از آن ها ممکن بود جان و قوت لايموت شان را سلب کرد. حال بدن و مردم وجود دارد. قدرت مادی شده است. قدرت در اصل ديگر به جنبه حقوقی محدود نيست. حالا قدرت بايد چيزهای واقعی برخورد کند، با بدن و زندگي. زندگی در حوزه نفوذ قدرت قرار می گيرد – تغييری بسيار مهم و بی ترديد يکی از مهم ترين تغييرات تاريخ. و طبيعتا بسادگی می توان ديد، چطور ممکن بود که جنسيت از اين جا به بعد، يعنی از قرن هجدهم به اينسوي، اين جا نيز از اهميت درجه اولی کسب می کند. زيرا جنسيت درنهايت درست در نقطه ارتباط ميان انضباط پذيری فردی بدن و تنظيم زاد و ولد جمعيت واقع است. جنسيت از حالا به بعد عرصه ای است که بر مبنای آن، می توان تک تک اشخاص را زير نظر گرفت. بدين سان نيز قابل فهم می شود چرا از قرن هجدهم به اينسوی و مقدم برهمه در مدارس بالاتر جنسيت جوانان به يک مساله پزشکي، اخلاقی و حتا يک مساله سياسی درجه اول می شود، زيرا از طريق کنترل جنسيت – و به بهانه اين کنترل – ممکن بود شاگردان، جوانان، را در تمام زندگی شان تحت مراقبت گرفت، هر لحظه و حتا در خواب. بدين طريق جنسيت به يک وسيله انضباط سازی می شود. و طولی نمی کشد که آن به يکی از مهم ترين عناصر سياست آناتوميک است، که من الان از آن حرف زدم. ازطرف ديگر جنسيت بازتوليد مردم را تامين می کند. ازطريق جنسيت، از طريق سياست جنسي، ما می توانيم رابطه ميان نرخ زاد و ولد و مرگ و مير را تغيير دهيم. به هرحال سياست جنسی بخشی از آن سياست زندگی می شود که در قرن نوزدهم چنين اهميتی کسب می کند. جنسيت حلقه واسطه ميان سياست آناتوميک و بيوپوليتيک است؛ نقطه تماس اشکال انضباط سازی و تنظيم است، و در اين کارکرد در پايان قرن نوزدهم به يک وسيله سياسی دست اول بدل می شود که ممکن می سازد جامعه را در يک ماشين توليد متحول کرد.
منبع:
Michel Foucault
Schriften in vier Bänden
Dits et Ecrits
Band IV
1980-1988
Suhrkamp Verlag
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
التصنيفات : غير مصنف | أرسل الإدراج | دوّن الإدراج
























